من...
ناگفته ها
گمنام تر از سپاهي گمنامم پر درد تر از مريض بي درمانم ميدانم كسي نخواهد به تو گفت نارام تر از حوالي زندانم *** دلم از سنگ كه نيست بستن دل به كسي ننگ كه نيست مثل آيينه شكستن سخت است دل من مثل دلت سنگ كه نيست *** هوا سرد است و ميخواهم ببارم به روي گونه ات گوهر ببارم اگر ديدم ترا با غير روزي به روي شانه ات خنجر ببارم بیا آخر خط شد، همین بود وتمام جدایی! آه، نصیبم همین بود و تمام چگونه باز نویسم که دوستت دارم!!! همین نقطه آخر، همین بود و تمام به تار وسوزن دستم نگاه کن و بیبین به بخیه های لبم، آخرین بود و تمام شکست هر چه که بود و نبود در ذهنم مرور نام تو هم یک نسیم بود و تمام بیا به گردنم آویز حلقه دارت همین نفس که شکست، آخرین بود و تمام خاموش گشت دخترک، بازیچه اش شکست در امتداد راه صدای دلش شکست چادر به سر نمود و جوان گشت چون گلی چوری به دست نازک وبی شیمه اش شکست خندید چون به روی زمانه ز قهر دل گفتند بی حیا و خندیدنش شکست من دختر بارانم با باران امده ام وبا باران خواهم رفت صدای شر شر باران مرا میخواند در بیکرانه ها دستانم را میگشایم چشمانم را میبندم لغزش باران را روی گونه هایم حس میکنم پروازم در افق های دوراست در جوار هندوکش درکنار آمو قلبم مانند گنجشکی که از ارتفاع میترسد تندتند میزند ... ای کاش همچنین بود زنده گی آزاد بودن از هر بندی رها بودن در دست هربادی تو با نگاه خوشت صدترانه میخوانی مرا به بی کرانه میخوانی چو شعر داغ که سر
مست عشق واشوب است برای لحظه یی بی
عاشقانه میخوانی تو ان سرود خوش لحظه یی ترنم باش که باشکست سکوت فاتحانه
میخوانی تو ان فرشته مغرور عشق خواهی بود مرا برای خودت بی
بهانه میخوانی سلام اینبار خواستم با یک تغییروشعری ازحضرت مولانا
بروز شوم اگر نه روی ودل اندر برابرت دارم من این نماز، حساب نماز نشمارم زعشق روی تو من رو به قبله اوردم وگر نه من زنمازو زقبله بیزارم ازین نمازریایی، چنان خجل شده ام که دربرابررویت، نظر نمیارم نمازکن به صفت،چون فرشته بایدو،من هنوز در صفت دیودد گرفتارم کسیکه جامه به سگ بر زند نمازی نیست نماز من که پذیرد؟ که در بغل دارم ازین نماز نباشد به جز که ازارت همان به انکه تو را بیش ازین نیازارم ازاین نماز غرض ان بود که من با تو حدیث درد فراق تو باز بگذارم وگر نه این چه نمازی بود که من بی تو؟ نشسته روی به محراب ودل به بازارم اشارتیکه نمودی به شمس تبریزی نطر به جانب ما کن غفور غفارم در اشك چشمهات سرازيرميشوم درراه پر فراز و نشيب عشق تو باسنگ هاي جاده درگیرميشوم من درسکوت جاده پر راز زنده گی چون راه بی جواب تعبییر میشوم سخت است زنده گی به خدا بی تو بودنم مانند سیل از نظرت تیر مشیوم بلا خره با تمام تلاشش دوازده دختر و دو پسر پيدا كرده و ايستاد ميشود تا از مرد دست مزد خود را بگيرد، مرد سگرت دومي راكه روشن كرده به لب ميگذارد واز جيب خود سكه پنج افغانيگي را ميكشد و به او ميدهد. موتر مسير حصه سه را در پيش ميگيرد اما چشمانم هنوز در پيش اوست، سكه پنج افغانيگي در دستش جا خوش كرده و چشمانش موتر را تعقيب ميكند انگار چيزي براي گفتن دارد اما زبانش را قفل كرده اند.
| Design By : Night Melody |


